تاريخ : چهارشنبه ٧ مهر ۱۳٩٥ | ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : آنیل | نظرات ()
تاريخ : شنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٥ | ۱:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : آنیل | نظرات ()

سلام دوستای عزیزم

هنوز کسی ازینجا رد میشه؟

من برگشتم و تصمیم دارم دوباره بنویسم... شاید مثل گذشته پرکار نباشم ولی میتونم هرازگاهی خاطراتی رو ثبت کنم....

با رمز جدید مینویسم دوستانی که رمز میخوان برام کامنت بذارن که بیام تو وبلاگا رمز رو بدم. البته فقط دوستانی که میشناسم.

نوشته های قبلی رو نگاه میکنم چقدر ناامید بودم!!..... خدایا شکرت



تاريخ : شنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٥ | ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : آنیل | نظرات ()
لحظه ای که گذشت دیگر هرگز باز نمی گردد....


تاريخ : جمعه ٧ خرداد ۱۳٩٥ | ٥:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : آنیل | نظرات ()

کلمات در سرم می پیچند و گرد هم می آیند لوله می شوند و از پی هم میآیند و می روند//

از چی باید بنویسم!؟ پر از حرفم و بی حرف. حرفهای من سریع به نقطه ی سرخط میرسند. گاهی فکر میکنم حس نوشتن در من مرده است، شاید به اجبار بتونم از خودم بگم از کارم که دوسش دارم ولی اتفاقاتی مزخرفی تو یکی دو روز افتاد که باعث بیکار شدن یکی از همکارامون شد... از بدقولی مدیرعامل تو پرداخت کامل حق و حقوق. از حس عالی خلاص شدن از شرکت قبلی، ازین که دیگه 5صبح پانمیشم، از استرس های جلسه های هر هفته، یک شنبه ها، که به خاطر کار کرده و نکرده بازخواست میشدی.....

از این که نظرم عوض شده، دوباره تصمیم گرفتم درس بخونم و این فکر که کار کردنِ تنها من رو راضی نمیکنه، ولی روزی به زور یه صفحه میخونم.

از عشق از نفرت از غصه،از حس های کوتاه امیدواری، از ترس.... من این روزها خیلی میترسم.

# من حالم خوب نیست

# من غمگین تر از اونم که خاطرات بنویسم.

#من از پاییز متنفرم



تاريخ : دوشنبه ٢ آذر ۱۳٩٤ | ٧:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : آنیل | نظرات ()

همیشه وقتی قالب عوض میکردم مینشستم بین کدش میگشتم و کمی تغیرات میدادم، فونتای تیتر و متن رو عوض میکردم ، سایزشو ،رنگشو ، سایز ستون بندیاشو به دلخواه خودم انتخاب میکردم. الان دیگه حوصله خوندن کد رو ندارم.  یادش به خیر یه زمانی جوون بودیم ننه

این مدت که نبودم خیلی اتفاقا برام افتاد، اتفاقاتی که کمتر کسی ازشون خبر داره، گفتنش هم فکر نمیکنم فایده ای داشته باشه شاید فرصتی شد و تعریف کردم. در نهایت این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد! که نمیدونه چیکار میکنه چیکار میخواد میکنه و اصلا چی میخواد از زندگیش.فقط و فقط میدونه که باید کاری رو انجام بده ولی نمیدونه چی خنثی قبل ازینکه از شرکت قبلی برم به یکی از همکارام که اتفاقا خیلی با معلومات هست گفتم من اگه روزی بتونم هدفی رو تو زندگیم برا خودم مشخص کنم اون روز بهترین روز زندگیمه!

در هر صورت روزای خوبی نیست و امیدوارم روزای بهتری بیاد. مدل نوشتم تو وبلاگ رو میخوام کمی عوض کنم. من عاشق این بودم که هر پیشامدی رو با جزییات برای کسی تعریف کنم . ولی دیگه نمیخوام با جزییات بنویسم. فکر کنم کوتاه نوشتن بهتر باشه، اگه حرفی باشه برای گفتن.

کسی بلده نظرات پرشین بلاگ رو درست کنه که تعداد رو 0 نشون نده!!!؟متفکر



تاريخ : سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳٩٤ | ٧:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : آنیل | نظرات ()

چندتا مطلب قبلی رو خوندم و چقدر دلم برای نوشتن تنگ شد.....

ازین به بعد کوتاه مینویسم و البته بدون رمز...

دارم استعفا میدم، مختصر و مفیدزبان مهرماه همیشه برای من پر از حادثه بوده و من به استقبال حادثه ها میرم.... از خود راضیابله

یه جا رفتم برای مصاحبه، شرکت کوچیکیه و مثل اینجا بزرگ نیست. بهم گفتن بیا .... و منم اینجا استعفامو نوشتم و تحویلشون دادم! یک سالی هست اینجام. دقیقا مهرماه پارسال بود اومدم. دلیلش هم...خب راستش کاری که انجام میدم رو دوس ندارم من دلم میخواد کارم فنی تر باشه و شرکت جدید این ویژگی رو داره. در ثانی کار شرکتمون دو شیفته شده و شیفت بعدازظهر از 2ظهر تا 10 شبه! اینم دلیل دوممه!

نمیتونم تا این ساعت بمونم. سختمه! اونم تو روزای کوتاه و دلگیر پاییز

زندگی میگذره و منم دنبالش میدوم. ایشالله یه جا بتونم خفتشو بگیرم و آی بزنم! آی بزنم!!!!!چشمک



تاريخ : پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٤ | ٤:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : آنیل | نظرات ()


تاريخ : جمعه ٢٧ شهریور ۱۳٩٤ | ٢:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : آنیل | نظرات ()
تاريخ : دوشنبه ۸ تیر ۱۳٩٤ | ٥:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : آنیل | نظرات ()
تاريخ : جمعه ٥ تیر ۱۳٩٤ | ۸:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : آنیل | نظرات ()
تاريخ : سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤ | ٦:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : آنیل | نظرات ()

گرچه غمگین

گرچه زخمی

گرچه در بند

ای عزیز ، نوروز است

چند روزی تو بخند.....

 

سال نو مبارک، به امید روزای بهتر.............................



تاريخ : پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : آنیل | نظرات ()
مطالب قدیمی تر
  • بلاگ اسکای | ایران موزه